پنج شنبه شب رفته بودیم رستوران ن .. د ...واقعا خدا اگه برای کسی بخواهد می خواهد ..در امد میلیونی در هر شب ...
پنج شنبه شب رفته بودیم رستوران ن .. د ...واقعا خدا اگه برای کسی بخواهد می خواهد ..در امد میلیونی در هر شب ...
جمعه شبو خانه مادر زن بودیم ...شنبه شب خونه رضا شاسی ....
با یه دوست قدیمی هم ساعت ۲ نصفه شب قرار گذاشتم واونو دیدم ...
روز عید غدیر هم که خونه حاجی اینا بودیم عیدشون می اومدن ...بنده خدا وحید هم همه دندونشا کشیده بود ...
بعد از ظهرم که خواب بودم این احمق س زنگ زد به گوشیم بهار دید...قهر و قهر کشی ...نعش و نعش کشی ...واقعا که ...
باید به این وضع خاتمه بدم ...
ساعت 3 با سجاد بهار اينا رو رسونديم خونه مامانش با مح مد كه رفته بود كايت سواري رفتيم سراغ علي امامي و جاتون خالي قل قل ...ژ
زيزي هم اس داد كه بيا با محسن اشنا شو گفتم بعدا ...
تو مسابقه بي طرف 15 تا جواب ذرست دادم فردا تنها گزينه هم اگه درست در بياد نفر اول .... سر نذر هم هستم ...نصفش مال فقيرا ... توكل به خدا
|
دوستی (داستان)
5 آذر 88 - 12:40 |
|
طبقه بندی: آموزنده دو تا دوست بودند، یکی آبادانی، یکی تهرانی. اسم آبادانی محمد و تهرانی علی بود. آن ها در دوران خدمت باهم خیلی صمیمی بودند.به حدی که اگر همدیگر را نمی دیدند نگران حال همدیگر می شدند. دوسال میگذرد و خدمت آن ها تمام می شود. وقتی می خواستند با هم خداحافظی کنند علی به محمد میگوید: ممد خدمتون تموم شد رفاقتمون تموم نمیشه. هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران. محمد میگوید: من پول و پله ای ندارم ولی هر موقع زن خوب خواستی بیا آبادان من برات زن می گیرم. یک سال می گذرد و علی هوس زن گرفتن می کند. به آبادان می رود. دنبال خانه دوستش می گردد می بیند خانه فقیرانه ای است و تشکیلاتی ندارد. در می زند. محمد به جلوی در می آید، سلام و احوالپرسی می کند و گرم تحویل می گیرد. بعد از یک هفته مهمان نوازی و تحویل گرم علی به محمد می گوید : ممد قرار نبود برای من زن بگیری؟ محمد : چرا. علی : بریم برای من زن بگیر. محمد بین دوست، آشنا، همسایه هرکسی را نشان می دهد علی نمی پسندد. بعد از یک هفته علی هنگام خداحافظی جلوی در به محمد می گوید : تو به قول خودت وفا کردی ولی من نپسندیدم. در همین میان دختری زیبا و متین از همسایگی محمد به خانه آن ها می رود. علی میگوید : ممد، من این دختر را می خوام. این دختر نامزد محمد بود و محمد می گوید : باشه. محمد بدون این که علی بفهمد با خانواده ها و نامزدش صحبت می کند. دست نامزدش را در دست علی می گذارد و آن ها را راهی تهران می کند. بعد از مدتی که محمد گوشه گیر و معتاد شده مادرش می گوید : زنتو دادی رفت، برو ببین رفیقت بهت کار میده؟ محمد به تهران و دنبال خانه دوستش می رود. خانه علی را که یک ساختمان عظیم و با تشکیلات بوده را پیدا می کند. زنگ می زند، کسی گوشی آیفون را بر می دارد. محمد می گوید : سلام علی من اومدم! کسی از پشت آیفون جواب می دهد : آقا من تو را نمیشناسم. و گوشی را می گذارد. محمد با خودش می گوید : حتماً چون صدایم عوض شده من را نشناخته. مجدد زنگ می زند و می گوید : علی منم از آبادان اومدم. از پشت آیفون جواب می آید : آقا برو من اصلا رفیقی به اسم ممد ندارم. محمد با خودش می گوید : دوستم نامردی کرد. چون خسته بود بر روی چمنی که روبروی ساختمان بود می نشیند. متوجه می شود سه نفر که قیافه اشان به دزد ها می خورد به طرفش می آیند. با خودش می گوید : اینا منو میزنن پولهامم میبرن و میرن، حداقل صداشون می کنم پولهامو بهشون میدم تا کتک نخورم. آن ها را صدا می کند و می گوید : این پول برگشتمه می خوام برگردم آبادان با چند تیکه نون. اگه می خواین ببرین، ببرین دیگه کتکم نزنین. آن ها می گویند : نه حالا که اینطوری شد ما تازه دزدی کردیم، این پنجاه هزار تومان مال تو.. و پول ها را به او می دهند. محمد با خودش می گوید : میرم یه دست کت شلوار میگیرم، یه حموم عمومی میرم، یه اصلاحم می کنم بر میگردم آبادان به مادرم میگم رفیقم بهم کار داد من نخواستم، نگم رفیقم نامردی کرده. محمد کت شلوار را می گیرد به حمام و اصلاح می رود هنگام برگشت که قصد داشت سوار ماشین شود یک خانم با ماشین برایش بوق می زند و می گوید : آقا بیا سوار شو، آقا بیا سوار شو. محمد می گوید : خانم برو توروخدا، من بچه تهران نیستم، بچه شهرستانم زود گول می خورم از همه آدمها گول خوردم، تو دیگه گولم نزن. زن از ماشینش پیاده می شود و می گوید : من از تیپ و قیافه ات خوشم اومده می خوام برام کار کنی. با هم به محل کار آن زن می روند. اوکه صاحب فروشگاه پوشاک زنجیره ای است یک غرفه به محمد می دهد. و از برکت دست محمد کارشان می گیرد. بعد از شش ماه آن زن می گوید : خوشم اومد واقعا مردی اگه دوست داری بیا دخترم رو بگیر. محمد با دختر او ازدواج می کند. بعد از مدتی آن دختر به محمد می گوید : بالای شهر یه مجلس شراب خوری داریم میای بریم؟ محمد موافقت می کند. به بالای شهر می روند و در مجلس در گوشه ای می نشینند. در همان مجلس زن علی، نامزد سابق محمد نشسته بود. محمد می گوید : ساقی اول من. همه می گویند : بگو. می گوید : بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد. همه می زنند. می گوید : پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزد که به دادم رسیدن و بهم پول دادن. پیک دوم هم همه می زنند. می گوید : پیک سوم هم بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار داد و اون دختری که زنم شد. پیک سوم هم میزنند. به علی بر می خورد، می گوید : ساقی دوم من. پیک اول را بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد. همه پیک را می زنند. می گوید : پیک دوم را بزنید به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودند و من فرستاده بودمشون. پیک دوم هم می زنند. می گوید : پیک سوم هم بزنید، قسم خورده بودم نگم ولی میگم، پیک سوم به سلامتی اون زن که مادرم و اون دختر که خواهرمه. |
پنج شنبه یه جلسه مهم بود ش ها هم دوتاشون اومده بودن ...موفقیت آمیز بود ظاهرا ....ساعت یک ناهار و خوردمو ...با علی و شیما و رویا وروژین اومدیم به طرف اراک جاده خیلی شلوغ بود ...۶ اینا رسیدیم یه سر به پدر زدمو ...شام هم خونه سیمین دعوت داشتیم ... ...... ..... بعد مهمونی رفتیم خونه علی امامی اینا ...با هم به طرف تهران حرکت کردیم ...۵ صبح رسیدیم ...جالب این بود که زنداییم هم بار اولش بود که می اومد خونه ما ...
جمعه ۸ صبح رفتم نون خریدم ...بساط صبحانه رو برای بچه ها اماده کردم ...با علی امامی ومحمد رفتیم کله پاچگی همیشگی ...با نادر قرار داشتیم ...کله پاچه رو زدیم و بعدش قل قل ...عصرم تو خونه بودیم و شب هم که عروسی وحید بود بد نبود یه عروسی معمولی خوش گذشت ...اما بنده خداها با این همه پولی که داده بودند ...غذاشون کم اومد ...بعدشم که برگشتیم تا چهار و پنج صبح پاسور بازی کردیم ...این شوهر راحله با راحله مشکل دارند فکر کنم !
شنبه ...همگی ساعت دوازده بیدار شدیم ...رفتیم هایپر ..بهار نیومد ...منتظر مبلهامون بود ...راحله اینا بدون خداحافظی رفتن عجیب بود ...بهدش که دیدند ضایع شده تلفنی خداحافظی و تشکر کردند ...شبم هم رفتیم برای بلیط برای رضا ...گیر نیومد ...بعدش یه مراسم قل قل دیگه گرفتیم .... از اراک خبر میرسید که برف سنگینی در حال باریدنه ...
یک شنبه ... صبح زود علی امامی اینا رفتن ... اما من اصلا حوصله بیدار شدن نداشتم ....۸ بیدار شدم اومدم سر کار
یک ش
فردا شب می خوام برم اراک پاگشا شیماست ....سیمین دعوتش کرده ... فرداشم یه عروسی که خودمون !خودمون رو دعوت کردیم می خوام برم پس باید سریع برگردم بیام تهران ...
فردا صبح هم یه جلسه کاری مهم هستش ...شاید تو این جلسه خیلی برم جلو ...
زدم به تب ولخرجی و دارم هرچی در می ارم خرج می کنم ....خدا اخرو عاقبتمونو به خیر کنه ....
امروز توی تاکسی یه دختری رو دیدم که داشت با تلفونش با یه پسر یا بهتر بگم با یه مرد زن دار صحبت می کرد ...البته من فضول نیستم اما دختره خیلی تابلو وبلند بلند صحبت می کرد ...مثل اینکه مرده زنش رفته بود مسافرت ...و دخترک بغل دستی من داشت از ذوق می مرد و...طلب چلوکباب می کرد که شام باهم بخورند ...بعشو دیگه خدا می دونه ....مثل اینکه مد شده دخترا دوست پسراشونو از بین مرد های زن دار انتخاب کنند ...
ستایش یه افت تحصیلی بد کرده ....نمی دونم چرا دخترم خیلی درسخون بود اما حالا بیست گرفتنش برای من یه ارزو شده ....شاید معلمش خیلی سخت گیره